دیدیم که می شناسیمش …

می 25, 2008 at 8:16 ق.ظ | In نوشته هایی برای امام, همه مطالب | Leave a Comment
Tags: , , , ,

دیدیم که می شناسیمشدیدیم که می شناسیمش … و تصویرش را از این پیش در خاطر داشته ایم . دیدیم که می شناسیمش ، نه آن سان که دیگران را . چه کسی از خود آشناتر ؟

دیدیم که می شناسیمش ، بیشتر از خود … تا آنجا که خود را در او یافتیم . آن صورت ازلی را چه کس بر این لوح قدیم نقش کرده بود ؟ می دیدیم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی ؛ می دیدیم که لبانش فانی است ، اما کلامش باقی . چشمانش منزل عنایتی ازلی بود و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش … چه بگوییم ؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید .

دیدیم که می شناسیمش و آن عهد تازه شد . شمع می میرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود ؛ عهدی که آتش او با بال های ما بسته است . دیدیم که می شناسیمش و دوستش می داریم ؛ آن همه که آفتاب گردان آفتاب را ، آن همه که دریا ماه را … و او نیز ما را دوست می دارد ؛ آن همه که معنا لفظ را .

چشمانش بسته شد ، اما نگاهش باقی ماند ؛ دهانش بسته شد ، اما کلامش باقی ماند .

عزیز ما ، ای وصی امام عشق ، آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید که سرچشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست . خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگریم .

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزاوای ما را شکست . سر ما و قدمتان ، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع) .

@خلاصه برداری شده از نوشته ای در کتاب امام و حیات باطنی انسان اثر سید شهیدان اهل قلم ، مرتضی آوینی.

No Comments Yet »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.